#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_221


تا چشش افتاد به من ايستاد... زل زد تو چشام ... حرفي نمي زد اما نگاش علامت سوال داشت ..

با يه حالت شرمندگي سلام كردم و اشاره كردم بشينه روي تخت ...

بهش نگاه نمي كردم ... نمي دونم چرا ... ولي نمي شد ... از خودم بدم اومده بود ...

يادم افتاد كه مسبب اصلي اينكه اين مادر و دختر الان روي تخت بيمارستانن منم ..

چند قدم رفتم جلو تا مجبور شه بشينه ... اما سر تكون داد ... چرا حرف نمي زد ... ؟!

- بشين ... تو بايد استراحت كني ...

سرش رو به نشونه نه تكون داد ...

- هنوز ناراحتي؟

باز سرش رو به نشونه نه تكون داد ...

اخمي نشست روي پيشانيم

- پس چرا حرف نمي زني آني ؟


romangram.com | @romangram_com