#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_220

- مگه با شما حرفي نزد ...؟

جوابي دريافت نكردم ... به زحمت دوباره روي پاش ايستاد و دور شد ...

بي تامل رفتم توي اتاق ... نگاه آني سريع برگشت به سمت من ... چقدر اين چشما شبيه چشماي مادرش بود ...
دست خودم نبود و مرتب مقايسش مي كردم و تمام حرفهاي امروز تو ذهنم مرور ميشد ...

عشقي كه از مادرم دريغ شده بود و از اون يه كوه يخ ساخته بود تماما داده شده بود به مادر دختري كه من عاشقش بودم ...

فكرم رفت سمت مهرانه ... عجب سرنوشتي بود سرنوشت ما ... ما هم تقريبا توي همون اوصافي با هم آشنا شديم كه مامان و آريا منش ...
مامان و مهرانه توي عشق يه طرفشون ... توي گذشتشون ...

به خودم كه اومدم ديدم مامان رو توي مهرانه مي ديدم ...

نگام به چشاي آني بود و مغزم روي سرنوشت اون دو تا مي چرخيد ... آني ساكت بود و زل زده بود به چشاي من ... و من ...

بي هيچ عكس العملي ايستاده بود دم در و فقط نگاش مي كردم ... حس كردم سرم به شدت درد ميكنه ... از اتاق زدم بيرون ...

چشاي آني هم موند روي دري كه بسته شد ... نه سلامي كردم نه ... دلم اون لحظه براش سوخت ...

اما دست خودم نبود ... حسم عجيب بود ... تا نيمه هاي سالن رفتم اما مردد شدم ... با اون حالش اگر دوباره با اين كار من بدتر شه تا عمر دارم خودم و نمي بخشم ...

دستي لاي موهام كشيدم ... دردي كه توي سرم بود هر ثانيه بيشتر مي شد.. بالاخره رفتم دوباره سمت در ... بازش كردم ... ديدم آني پا شده و داره مياد سمت در ...

romangram.com | @romangram_com