#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_215
سيگارش رو داخل جا سيگاري خاموش كرد ... رو به آريا منش نشست ...
- به يه شرط مي تونم همين فردا دست دخترت رو بزارم تو دست پسرم ...
به سرعت دويدم سمت ماشين... نشستم در رو بستم و صداي ضبط ماشين رو زياد كردم ...
اتفاقات رو توي ذهنم مرور مي كردم ... مادر من عاشق آريا منش؟ ... دراون لحظه دوست داشتم بشه تخته هدف و يه تير پرتاب كنم درست وسط پيشاني آريا منش...
واسه همين بود مادرم هيچوقت عشقي به پدرم ابراز نمي كرد ... پدر بيچاره من ...
سعي مي كردم اتفاقات رو توي ذهنم هضم كنم كه پس از حدود بيست دقيقه آريا منش پيداش شد ...خيلي متفكرانه نشست توي ماشين و در رو بست و خيره شد به جلو ...
كاملا ميشد فهميد داره به شرط فكر مي كنه اما چه شرطي ...
چون همون لحظه آريا منش اومد سمت در، من فرار كرده بودم و نتونستم شرطش و گوش كنم ...
اين چه شرطي مي تونست باشه ... دلم واسش ميسوخت ... پس هنوز عاطفه پدري رو داشت ...شايد به همين خاطر بود كه به زور مي خواست دخترش رو وصل كنه به يه آشغالي مثه پدرام ...
اينم جزو نقشه هاي شيطاني مادر من بوده ...خيلي آروم ازش پرسيدم ...
- بريم آقاي آريا منش ؟
جواب نداد ... بنده خدا اصلا اينجا نبود ... دوباره بلندتر ...
romangram.com | @romangram_com