#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_216
- آقاي آريا منش ؟
- جانم؟
- بريم آقا ؟
- آره ... بريم پيش آني ...
حركت كردم ... به سمت بيمارستان ... توي راه فقط سكوت بود و از ترس ضبط رو هم بسته بودم و با وجود اون همه فكر و خيال مرتب خميازه ميكشيدم ...
- قدمهاش رو سريع بر مي داشت ... مثه اين بود كه ميخواد پرواز كنه تا سريعتر به دخترش برسه ... رسيديم به اتاق آني... رفت داخل و در رو بست ...منم داخل سالن روي يكي از صندليها نشستم ...
حرفهاي مامان هنوز توي گوشم بود ... با يادآروي هر حرفش مشتم رو گره ميزدم به هم .. كه ناگهان فكري عجيب نشست توي ذهنم ...
ياد تهديد اون روزش افتادم ... همون روزي كه آني رو سوار كردم ... وقتي برگشتم صدام كرد تو اتاقش... نشسته بود روي صندلي وحساب كتاباي شركت رو انجام مي داد ... رفتم داخل و مثله كارمنداش نشستم تا كارش تموم شد ...
بدون اينكه حتي برگرده و نگام كنه ... با همون لحن سرد و خشك هميشگي شروع كرد
- چقدر براي آريا ارزش قائلي ؟
نمي دونستم علت اين سوالش چيه ولي با اين حال چون مي دونستم هيچ خوشش نمياد سوالاش بيجواب بمونه با اكراه جواب دادم
romangram.com | @romangram_com