#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_211
با اصرار من با ماشين من اومد ... توي راه دستش و روي پيشونيش گذاشته بود و به پنجره تكيه داده بود... بيرون و با يه نگاه پر از درد تماشا مي كرد ...طاقت نياوردم ... نگاهش پر بود از عذاب وجدان ...
- آقاي آريا منش ... مي دونم با شنيدن اين حرف دمار از روزگار من در مياريد ...
برگشت سمت من ... منتظر
- اما نمي تونم بزارم بار عذاب وجدان رو به تنهائي به دوش بكشيد ... وجدانم اجازه نمي ده ...
مكث كردم ... دروغ چرا ... به شدت ترسيده بودم ... نگاه منتظرش مي گفت ... بعد بايد يه كتك مفصل بخورم !!!
- اونروز قرار بود عاقد بياد و من و مهرانه رو به اصرار مامان فخريم عقد كنه ... من راضي نبودم اما مامان گفتن بايد آني رو دعوت كنيم و همينطور خانومتون رو ... من اصرار كردم نه ولي اونها از قبل ...
- دور بزن ...
زل زدم بهش
- چي فرموديد ...؟
- دور بزن آقاي دكتر ... بريم خونه ...
اونقدر حرفش قاطعانه بود كه بدون هيچ مكثي دور زدم و رفتم سمت خونه ...
romangram.com | @romangram_com