#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_206
انگشت سبابم رو گذاشتم روي بينيش از وسط ابروهاش تا نوك كوچولوي بالاي لباش ... به لباش رسيدم ... حالم داشت دگرگون مي شد ...
نيم خيز شدم روش تا عطرش رو استشمام كنم ...كه چشاش به تدريج باز شد ...!!!!
چشاش از حد معمول گشاد تر شد ... با اون صورتي كه عين عروسك رنگ پريده شده بود ... پلك نمي زد ... دقيقا چهره باربي جلوي صورتم نمايان شده بود ...
ديدم به نفس نفس افتاد كه ياد حرف دكتر افتادم ...به سرعت ازش فاصله گرفتم...
ببينم دختررو به كشتن ميدي با اين دلت !!!
روش رو بر گردوند سمت پنجره ...مي دونستم كه الان هر حرفي اوضاع رو بدتر مي كنه ... خيلي آروم رفتم سمت تخت و نشستم روي صندلي ...
اين شوكي كه دكتر مي گفت به خاطر من بود يا اوضاع مامانش ؟ داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه پرستار در زد و اشاره كرد برم بيرون ...
رو به آني خيلي آروم گفتم
- دكتر گفته بايد آروم باشي ... ضمنا عقد منتفيه... ما عقد نكرديم ... و عقد نمي كنيم ...
برگشت طرفم ... چشاش حرف مي زد ... ميدونستم باورش نشده ...
- آني واسه همين گفتم بهم اعتماد كن ... اگر ديشب ميومدي يه سورپرايز واست داشتم ... فعلا استراحت كن باز ظهر بر مي گردم ... دكتر نميزاره كسي بياد ملاقاتت ... فعلا بايد بخوابي ... باي
romangram.com | @romangram_com