#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_205
رفتم عقب و با پا چند بار كوبيدم به در ... اما محكمتر از اوني بود كه فكر مي كردم ... رفتم عقبتر و ايندفعه با تمام توانيكه داشتم به طرف در هجوم بردم و در باز شد ...
- آني ؟ ... آني چت شده ...
آني افتاده بود روي تخت و صورتش خيس عرق بود ... به شدت سرخ شده بود ...نبضش رو گرفتم مي زد اما خيلي ضعيف ... سريع با اورژانس تماس گرفتم ...
صبح شده بود ... دكتر از اتاقش اومد بيرون ...
- چي شد دكتر ؟ چطوره حالش ؟ بهتر هم شده ؟ ...
- آقاي دكتر ناصري خيلي نگرانيد ... جاي هيچ گونه نگراني نيست ... يه شوك عصبي بوده و سيستم بدنش ضعيف بود واكنش نشون داده ... ولي اگر دير تر از اين اقدام مي شد شايد اتفاق بدي مي افتاد ... بريد خدا رو شكر كنيد ... حالش تا فردا بهتر ميشه ...
هيچ گونه استرسي بهش وارد نشه ... يكي از مويرگاي عصبيش كمي آسيب ديده ولي نه تا حدي كه نگران كننده باشه ... فقط بايد آرامش داشته باشه و بس ... شايد اگر اين آرامش مختل شه اينبار اتفاق خيلي بدي بيفته ...
قدم به قدم داشت مي گفت آني تو خطره ولي طوري كه نترسم ... همون زمان كه گفت جاي نگراني نيست فهميدم ... اوضاش وخيمه !!!
- بايد ببينمش آقاي دكتر ... امكانش هست ؟
- خيلي كوتاه ...
- چشم ...
رفتم داخل اتاقش ...
هنوز بيهوش بود ... نشستم كنار تختش و زل زدم توي صورتش ... يه صورت رنگ پريده و زيبا ... از عروسك هم زيبا تر و ظريفتر بود ... درست مثه احساساتش ظريف و شكننده ... دستم رو بردم روي گونش ...نوازشش كردم ...
دستم رو بردم به سمت چشاش ... چشاش رو لمس كردم ... مژه هاش ...
romangram.com | @romangram_com