#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_201


گوشيم رو برداشتم كه به فرشاد اس بدم و از حالم بهش خبر بدم ... كه گوشي از دستم افتاد ... اشك از چشام دونه دونه مي ريخت روي بالشت ...

الان ديگه بايد خطبه عقد رو خونده باشن ... همين بود قصه من و فرشاد ... اين همون حسي بود كه علي آقا داشت ... قلب من داشت از جاش كنده ميشد ... مي خواست بپره و بره پيش صاحبش كه ديگه با خوندن خطبه عقد مال اون نخواهد بود ...

من مي مونم و ثانيه هاي خاطره انگيز ... ياد اون شب افتادم كه چطور فرشاد زجه ميزد و من پشت در نمي ذاشتم علي آقا در رو باز كنه ...

اون مرتب اس مي داد و من پشت در اراجيف واسش مي فرستادم .. خس خس سينش رو ميشنيدم و گريه مي كردم ولي در رو باز نمي كردم ... الان مي تونم درك كنم حالش چطوري بوده ... حالش صد برابر از حال اونروز عصر من بدتر بوده ...

حال الان من مثه جون كندن بود .... هنوز چشام ميديد ولي خيلي تار ... دستم به قفسه سينم بود كه به شدت فشارش مي دادم و سوزشش رو تحمل مي كردم ...

سعي كردم گوشي رو بردارم ولي با هر تكون قلبم به طرز وحشتناكي تير مي كشيد و ازحركت بعدي پشيمون مي شدم ...

خدايا ميشه همين الان جونم و بگيري تا نبينم فرشاد و مهرانه با همن ....

ساعت 6 بود و خبري نبود ... فقط صداي ترانه رو مي شنيدم كه رو ريپيت بود و مرتب تكرار مي شد ...

دلم خوش بود كه چشمام و نمي خواي ديگه باروني ...

دلي كه به تو دادم نمي بازي به آسوني ...

تو اين دنيا دلم خوش بود من و تنها نمي زاري ...


romangram.com | @romangram_com