#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_200


واسه نهار نرفتم ... اشتهام بالكل كور شده بود ... آريا هم كه پيداش نبود يه خورده سرم رو با دلغك بازياش گرم كنه ...

حال و حوصله حاضر شدنم نداشتم ...

حاضر بشم برم از دست رفتن چي رو ببينم؟ ... برم جشن ؟!! جشن كي؟ ... دارم ميرم عزا !!!

يه نيم ساعتي كه گريه كردم ... احساس كردم تمام تنم داغه ... حالم بد شده بود و به شدت عرق مي كردم ... كه صداي در اتاق اومد و صداي مهري خانوم از پشت در ...

- آني جان بيداري ؟

جواب ندادم ... اونقدر حالم بد بود كه ناي حرف زدن نداشتم ...

- آني مامانت يه خورده حالش بده داريم ميريم بيمارستان ... غذات تو آشپزخونه است ... لجبازي نكن با خودت برو غذاتو بخور ...

نگران شدم ... مامان چش شده ...


نمي دونم چند ساعت گذشته بود ، هنوز هيچ كس برنگشته بود و من همچنان مثه يه جنازه روي تخت افتاده بودم و ناله مي كردم ...

از يه طرف حال خودم بد بود ... ازيه طرف نگران حال مامان بودم... تمام صورتم خيس عرق بود ... به ساعت نگاه كردم از 5 گذشته بود ... قلبم تير كشيد ...

الان اونور داره چه اتفاقاتي مي افته؟ ... با اين سوال ذهنم، قلبم سوخت ...حالم بد شده بود و حس مي كردم نميتونم خوب فكر كنم ... سوزش قلبم به تدريج بيشتر مي شد ...

romangram.com | @romangram_com