#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_196
مهرانه هم پشت سرش بود ...مهرانه روش رو به من كرد و يه كارت داد دستم ... شماره يه تلفن بود ...گويا مطبش بود ...
زماني كه مي خواستم در رو ببندم رو به فرهاد با صداي گرفته گفتم
- به مامانم چي گفتي تو آشپزخونه ؟
يه ابروئي انداخت بالا ... زل زد تو چشاي غمزدم...
- فضول خانوم داشتم قانعش مي كردم امشب بياد ... مامان مغرور من و نميشناسي ... حرفي بزنه و بهش عمل نشه ... دخل همه اومدست ...
- آره خوب مگه ميشه نيايم... امشب همسايمون داره خوشبخت ميشه ...
خندش محو شد و اخم كرد... ولي بعد يه چشمك زد و رفت ...
پسره پررو كارش به جائي رسيده كه چشمك حوالم مي كنه ... من از اين جلف بازيا خوشم نمياد هان !!!
مهرانه جلو بود ... وارد خونه كه شد فرشاد سرش رو دوباره آورد بيرون و آروم گفت
- صبور باش عشقم ... بهم اعتماد كن ...
در رو بستم ... يعني چي صبور باش ... چي تو سرشه ... باشه من صبر مي كنم بعد عقدت خبرم كن ...!!!!
romangram.com | @romangram_com