#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_195
- هر طور صلاحه ...پس تمام عمرت رو با شك سپري كن ...
همون موقع فرشاد از آشپزخونه اومد بيرون ...
چه خبره بابا ... اصلا با مامانم چه حرف و حديثي داشتن كه اينقدر طولاني شد ... پسره مشكوك ...
خداحافظي كرد و رفت بيرون .. مهرانه هم پشت سرش رفت ... منم به شدت كنجكاو بودم ولي به روم نمي آوردم ...
از طرفي وقتي مهرانه رو پشت سرش ديدم ... بي اختيار دلم گرفت ...
رفتم سمت آشپزخونه كه از مامان بازجوئي كنم كه مهري خانوم با ايما اشاره فهموند برم بدرقه مهمونا ...
ما كه يه رييس نداشتيم ... هركس تو خونه ما رييس بود از بابا گرفته تا خدمتكار خونه ...!!!
گرچه بنده خدا حرفاش هم بي حساب نبود ...
تا دم در باهاشون رفتم ... نسبت به فرشاد يه خورده مشكوك شده بودم ... اين وسط يه چيزي هست كه بايد ازش سر در مي آوردم ... اما چطوري ؟!!!
اصلا مهم نبود چون امشب فرشاد به اون مي رسيد واسه هميشه ...با يادآروي اين نكته دلم مثه گلدون ياس قديميم تيكه تيكه شد ...
فرشاد داشت مي رفت سمت در ...
romangram.com | @romangram_com