#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_194


تا خواستم از اتاق برم بيرون ... مهري خانوم رو ديدم كه اومد تو در رو بست ... يه لبخندي رو لباش انداخت ...

- آني جان نكن اين كار رو ... قسم نخور ... حقيقتي كه به قول خودش نبايد به آقاي دكتر بگي ... از كجا مي خواي صحت و سقمش رو بفهمي ؟...

خوب بنده خدا راست مي گفت ... من هميشه ببو بودم ...

- غير از اينه كه در وهله اول بايد از خودش بپرسي ؟...آني قسم به قران مسئله اي نيست كه بعد بشكنيش و به بازيش بگيري !!!

ضمن اينكه اين چه حقيقتيه كه خودش مي دونه و هنوز چهار دستي چسبيده به آقاي دكتر ... آني جان اينقدر ساده نباش ...آقاي دكتر ، پسر خوبيه دلت رو كدر نكن ...

-----------------
با حرفاي مهري خانوم دلم آروم گرفت ...مهري خانوم هيچ حرفي رو بي حساب و كتاب نمي زد ...

طبق گفته مامان يه ده دوازده سالي بود كه واسه ما كار مي كرد ... شناختمون نسبت بهش كامل بود ... با اينكه ديپلم داشت ولي منطقش در حد فوق بود ... به قول مامان حرفش واسمون سند بود ...

شيطنت خاصي انداختم توي صدام وبا يه لبخند شيرين گفتم

- چشششششششششششم

قران رو دادم دستش و رفتم بيرون ... با يه قيافه حق به جانب نشستم روي مبل . خيلي خونسرد گفتم

- پشيمون شدم ... قسم نمي خورم ...

romangram.com | @romangram_com