#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_191
خدايا... ميشه اين مدت چشاي فرشاد ضعيف شه ...تا خوب نتونه اسكنش كنه ...
هر از گاهي با اون چشاي خمار و عسليش به من نگاه مي كرد ... ولي نگاه خيره من رو كه مي ديد ... از رو مي رفت ...
نيم ساعتي مي شد كه فرشاد تو آشپزخونه بود .. چه خبره ...
كنجكاو شدم پاشدم رفتم سمت آشپزخونه ... كه صداي مهرانه اومد ...
صداش رو كه شنيدم مكث كردم ولي برنگشتم ...
- مي خوام بهت حقيقتي رو در مورد فرشاد بگم ...
سكوت كردم ...
- نمي خواي بشنوي ؟
بازم سكوت كردم ولي داشتم از كنجكاوي دق مي كردم ... برگشتم و روي نزديكترين مبل نشستم ...
تكيه دادم و به پنجره كه فضاي سبز حياط از پشت حرير پردش هم زيبا بود نگاه كردم ...
اگر كوير هم بود بهتر از ديدن قيافه رقيبه ... گرچه در حديم نيست كه اسمش رو رقيب بزارم ... !!!
romangram.com | @romangram_com