#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_184
آني گل بي خار بود ... سرش رو پايين انداخته بود و چشم به سرخي چهرش بود و دلم مي لرزيد از اين خجالت كشيدنش ...
مهرانه از پشت سر مرتب غر مي زد بريم ... بريم ... دير شده ...
ولي من نمي تونستم از اين خونه دل بكنم ... چش آني به زمين بود و چش من به آني كه صداي مادرش رو شنيدم
- فرشاد جان شنيدم امشب مي خوايد عقد كنيد ...درسته؟
خون توي رگام منجمد شد ... آخه كي بهشون خبر داده بود ... نگاه پر از شكوه آني روم سنگيني كرد ... به سرعت از كنارم رد شد و رفت توي اتاقش و در اتاق رو محكم بست
بلند طوري كه صدام بره توي اتاق داد زدم
- خودمم الان خبر دار شدم .. اين ازدواج اجباري بايد تو تاريخ ثبت شه ...مهرانه برگشت نگام كرد ولي لام تا كام حرف نزد ...
كاش كمي بهش بر مي خورد ... سنگم بود اين همه ريچار بارش كردم راش و مي گرفت مي رفت رد كارش ... اما اين سيريش...
مهرانه با يه لحن پر از افاده رو به خانم آريا منش گفت
- شما و خونوادتون و همينطور بيتا جون و مادر محترمشون هم دعوتن ... و مامان جان گفتن اگر شما امشب به ما افتخار نديد خيلي ازتون دلخور ميشن ...
برگشتم با چنان خشمي خيره شدم به مهرانه كه عقب رفت و ازم فاصله گرفت ...
romangram.com | @romangram_com