#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_183

- آني ... آني خوبي ؟

همچنان با چش پر اشك سعي مي كرد نفس بكشه ... دستش رو گرفتم ... واي حالا دستاي استخونيش تو دستام بود ... بردمش كنار پنجره ... پرده رو زدم كنار ... دستش رو ماساژ مي دادم ...

- آني نفس بكش ... نفس بكش عشقم ...

ناگهان حس كردم اكسيژني نيست واسه تنفس ... سينم گز گز مي كرد ...

همينطور كه سعي داشت نفس بكشه اسپري رو از توي جيب هميشگيم كشيد بيرون و با زحمت اكسيژن رو زد ...

دستش هنوز توي دستم بود ... كه حالا سرد بود ... يخ زده بود ... ولي من گرم بودم ... اين اولين باري بود كه دستش رو حس مي كردم...

با تمام وجود دوست داشتم اين دست تا ابد مال من باشه ... چش ازچشش بر نمي داشتم ... تمام مدت مهرانه پشت سرم غر مي زد ...

مهم نبود الان من و آني مهم بوديم ... حالش كه بهتر شد اشاره كرد به دستش ...

منطورش رو فهميدم ... ولش كردم ... لبام رو بردم زير گوشش ... لرزش بدنش رو حس مي كردم ... بي تابيش رو مي ديدم ... حض مي بردم ... اين عاشقترم مي كرد ...

آروم تو گوشش نجوا زدم ...

- بهترين لحظه عمرم رو تجربه كردم عشقم ...

سرخ شد ... سرش رو پايين انداخت ... عاشق همين متانتشم ... عاشق حيا و وقارشم ...

romangram.com | @romangram_com