#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_179
حتي حوصله دوش گرفتنم ندارم ... صداي در اتاقم ...
- بيا پايين بايد با مهرانه بري يه جائي ...
ميشه دست از سرم بردارين ... خسته ام ... باز با اين دختره ...
دوباره با بي حوصلگي رفتم پايين ... هر دو نشسته بودن روي كاناپه و با لباس تنش ور مي رفتن ... با ديدن من مهرانه پا شد شالش كه ده سانتم به زور مي شد گذاشت رو سرش
- بريم
- با همين لباس ؟!!
- آره خوب ... خانم آريا منش ايراداش رو برطرف كنه .. مامان جان ميگن خياط خوبيه
زير لب گفتم
- به درك... منو چه سنن؟!
نيشش هميشه باز بود ... و لحنش هميشه عشوه وار ... يه خورده متانت رو از آني من ياد بگير ... اينطوري تا آخر عمرت مي ترشي ....بدم نيومد برم و آني رو ببينم ...
اصلا اون لحظه برام مهم نبود ممكنه ناراحت شه ... ديدنش مهمتر بود ... دو ساعتم نمي شد كه ازش دور شدم .... ولي دلم ديوانه وار مي خواستش ...
يه لبخند روي لبم و رفتم به سمت اتاقم ... كه مامان با لحني سرد و قاطع داد زد
romangram.com | @romangram_com