#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_178

پا شدم رفتم سمت پله ها كه صداش رو شنيدم ...

- تن نده ... فقط كافيه لب تر كني ... واست آنيتسا رو مي گيرم ... منتها با همون شرطي كه قبلا هم ذكر شده ....

بدون اينكه برگردم سمتش رفتم بالا ولي از روي پله ها جواب دادم

- منم از جنس خودتم ...راههاي اذيت كردن رو خوب بلدم... امشب آني نمياد ...وگرنه شباهت من و خودت رو به خوبي درك مي كني !!!!
رفتم سمت اتاق كه مهرانه با لباس يه دست نقره ايش از در اومد بيرون ...
چشمام رو بستم و در رو باز كردم .... ازپشت بغلم كرد و ...

- فرشاد عاشقت مي كنم ... تو مردي ... و من جنس تو رو خوب مي شناسم ...

بايد بشناسي دختره هرزه ... هرشب با يه بي ناموس بودن ... الاقم بود تا الان مرد شناس شده بود ... تو كه پزشك مملكتي...

بوي عطر تندش مشامم و آزار مي داد ... چي مي شد الان اين آني بود كه اينطوري گرماش رو حس مي كردم .... الان كجاست ... به چي فكر مي كنه

يه درصدم فكرش طرف من هست ؟!

محكمتر بغلم كرد ... عشوه هاش بيشتر شد ... در رو باز كردم و با يه قدم خودم رو از توي آغوشش كندم ...

در رو بستم و از داخل قفل كردم ... اصلا واسم مهم نبود الان پشت در ايستاده يا رفته ... مثه يه جنازه پرت شدم رو تخت ...

اتاقم تاريك بود ... ترجيح دادم تاريك بمونه ... گوشيم رو برداشتم ... نه .. هيچ خبري نبود ... بي معرفت ...

romangram.com | @romangram_com