#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_171

- بيمارستان ... فرشاد حالش بد شد ... خودمم همينطور ... خبرتون نكرديم كه نگران نشيد ...

- نگران نشيم ؟! ... نه اينكه نبوديم ... لطف كردي ... بايد دستتم بوسيد ... فرشاد چش بود ...؟

- آسم داره ... اسپري اكسيژنش تموم شده بود ... كمبود اكسيژن داشت ...
پدرم همينطور كه خيلي عصبي سر تا پام رو يه نگاهي انداخت ...

- ديگه نبينم دور اين پسره فرشاد بچرخي ... حالا ديگه نامزد داره ...

به سمتش نگاه كردم... تو چشام رنگ محبت قبلي وجود نداشت... جاش يه علامت سوال و يه عالمه دلخوري نشسته بود ...

مامانم از نگاهم متعجب شده بود و با همون حالت قبلي كه عصباني بود ...

- اين طرز نگاه كردن به بابات يه خورده زشت نيست ؟!

مامان هميشه به احترام به بابا علارغم تمام عقايد ضد و نقيضي كه داشتن تاكيد داشت ...

واسه همينم من و آريا تا الان به بابا و مامان بي احترامي نكرده بوديم جز قبل از فرارم كه چند تا اراحيف كوچولو اونم پشت در اتاقش گفتم نه چش تو چشش ...

به مامان نگاه كردم چند بار خواستم دهنم رو باز كنم و پته بابا رو بريزم رو آب ... ولي خودم رو كنترل كردم...

مگه از جونت سير شدي آخه ...؟!
با سكوت من يه خورده اوضاع آروم شد ...

romangram.com | @romangram_com