#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_157

عصباني بودم ... ناخواسته دستم مشت شد و كوبيدم به در خونه علي آقا ...

واي خدا من چي كار كردم ...؟

انگشت سبابم رو محكم گاز مي گرفتم و چشم به در بود ...

كه چراغاي حياط روشن شد و يه سگ شروع كرد به پارس كردن ... مگه سگم داشتن ؟!!!

فرشاد از ماشين پياده شد همون موقع در باز شد و علي آقا جلوش ظاهرشد ...

چش فرشاد به علي آقا افتاد و من ازترس فك منقبض شده فرشاد دويدم تو و در رو بستم ...
فرشاد

باورم نمي شد آني چنين آدمي باشه..

رفته بود اون تو چه غلطي كنه ...؟!

مي دونستم با اين مرتيكه يه صنمي داره...

مشتام رو كوبيدم رو كاپوت ماشين ...

داشتم قاطي مي كردم ...


romangram.com | @romangram_com