#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_151
حالم داشت بدتر ميشد ...
ديگه پاهام توان تكون خوردن نداشت ...
حتي توان اشك ريختن هم نداشتم ...
كه ناگهان يه مشت نثار صورت پدرام شد ...
فرشاد بود ...
هنوز ولم نكرده بود كه داد جمع بلند شد ...
- ولش كن مرتيكه ...
- مگه زوره نميخواد باهات ...
- عقده داري مگه ...
و و و ...
كه پدرام يه نگاهي به صورت بابا انداخت
بابا يه سري به نشونه برو نشون داد و پدرام ولم كرد ...
romangram.com | @romangram_com