#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_150


- آني برو وسط

چنان با اخم اين حرفش رو زد كه ترس ورم داشت ...

سرم رو به نشونه نه تكون دادم ولي چيزي نگفتم...

آريا از پشت سر بيتا اشاره كرد برو ... ولي من سرجام ميخكوب شده بودم ...

احساس كردم نگاه فرشاد داره روم سنگيني مي كنه ... دومتر باهام فاصله داشت و نگاهش روي من زوم شده بود ...

پدرم اينبار داد زد

- واسه بار آخر ميگم برو با پدرام برقص

بازم سرم رو تكون دادم

كه يه
سيلي حواله صورتم شد... دستم رو كشوند وسط جمعيت ...گيج سيلي روي صورتم بودم كه دستي دور كمرم حلقه زد و به شدت بدنم رو حصار گرفت ...

شروع كردم به تقلا و جمعيت ساكت شده بود... ولي موسيقي در حال پخش ...

پدرام به زور من رو با خودش همراه كرده بود ...

romangram.com | @romangram_com