#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_149
خدايا كاش نيومده بودم به اين مهموني لعنتي ...
همه از خودشون پذيرائي مي كردن ... آريا واسه من و بيتا هم دسر آورد اما هيچ كدوممون لب نزديم ...
يه چند قاشقي با دست خودش داد به بيتا ... به حالشون غبطه مي خوردم ...من اينجا ... فرشاد كنار اون ...
يهو وسط جمعيت يه چهره آشنا ديدم ... استاد دانشگاه ... خواستگار بنده ... پدرام خان
اومد سمت من
همينو كم داشتم ... با اين حال زارم ... كي اينو جمع كنه ...
- افتخار ميديد؟
ديگه داشتم حس مي كردم شاخام جوونه زده !!!
تا اومدم حرف بزنم پدرم كنارم بود
- بله آني جان يالا ... پدرام منتظره
- نه بابا من...
وسط حرفم پريد
romangram.com | @romangram_com