#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_145


ولي چشش به من بود ...

آثار نگراني حالا تو چهرش ديده مي شد ...

منم با نگاه ،ازش هزار و يك سوال توي ذهنم رومي پرسيدم ...

صداي مادرش اومد

- امروز مي خوام نامزدي پسرم دكتر فرشاد رو با دكتر مهرانه اعلام كنم ... اميدوارم واسشون آرزوي خوشبختي كنيد ...

از جام پا شدم ... نگام تو نگاهش بود ... تمام تنم يخ زد ... سرم گيج مي رفت ...

بيتا اومد كنارم دستم رو گرفت و مرتب مي گفت آروم باش...

ولي اشكام امون نمي داد ... قطره قطره روي پيراهنم مي ريخت ... دويدم سمت حياط و آريا دست بيتا رو گرفت ... گفت بزار تنها باشه ...

اومدم پشت درختا كه ديده نشم و به حال خودم زار زدم ... نمي دونم چه مدت گذشت ... كنترل خودم رو از دست داده بودم ... ميخواستم از اين محيط خفقان آور خلاص شم ...

رفتم سمت در كه يهو يه نفربازوم رو گرفت ... هنوز وسط درختا بوديم ...

بوي عطرش ... فرشاد بود ...


romangram.com | @romangram_com