#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_144

دروغ بود ؟!

اونها از پله ها اومدن پايين ...
جمعيت واسشون دست ميزدن

رفتن پشت ميز بزرگي كه كنار پله ها قرار داده شده بود و كنارش يه ميز بزرگتر كه پر بود از شيريني و انواع غذاها كه اشتهام نسبت به همشون از بين رفته بود ...

مادر فرشاد هم از پله ها پشت سرشون اومده بود پايين و در حال خوش آمد گويي به ميهمانان بود ...زني زيبا و هوس انگيز ... قدي رعنا ... چشاش به رنگ چشاي فرشاد بود گونه هاي برجسته اي داشت ...

اون دختر مرتب تو گوش فرشاد ناز و عشوه ميومد و فرشاد خيلي معمولي با سر جوابش رو مي داد ...

يه موسيقي ملايم شروع شد .دختر دست فرشاد رو گرفت و خيلي آروم كشوندش وسط سالن و شروع كردن به رقص ...

فرشاد دستش رو پشت كمرش گذاشت و صورتاشون مماس هم...

قلب من در حال نابود شدن بود ...
حس مي كردم هر آن امكان داره از حال برم ... ولي بايد اين صحنه ها رو ببينم ...

بايد بفهمم اينجاچه خبره ...

در حال رقص بودن كه ديدم فرشاد همراهيش نمي كنه و خشكش زده سمت من ...

دو ثانيه اي گذشت و دستش رو ازپشت كمرش برداشت و دوباره رفت پشت ميز ...

romangram.com | @romangram_com