#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_143
بابا هم سعي مي كرد لبخند روي لبش رو محو نكنه ... اينكه چرا بابا 180 درجه از موضع قبليش در مورد آريا و بيتا فاصله گرفته بود براي همه معما بود ...
مريم بلافاصله با چهره دمغ از اونجا پا شد ...بيتا كه مشخص بود ذوق كرده اشاره كرد به پله ها...
صداي تولدت مبارك ولي از نوع اينگليشش به پا شد ....
سرم رو برگردوندم و نزديك بود همونجا سكته كنم ... دنيا دور سرم چرخيد ...
اون دو تا روي پله ها ...
روي پله ها فرشاد و همون دختر داخل عكس در حال پايين اومدن بودن... كيك تولدش رو پشت سرش حمل مي كردن ...
با هر قدم اونها ، اطرافشون رقص نور برپا مي شد ... يه لباس كاملا حرير كه فقط قسمتهائي از اون از خز استفاده شده بود ... جلوي لباس كوتاهتر از پشتش بود ... سفيد درست مثله چهره خودش ...
دست فرشاد رو گرفته بود و فرشاد هم توي جمعيت رو نگاه مي كرد و لبخندي به لب داشت ...
همه به افتخارشون دست مي زدن جز من و بيتا و آريا كه نشسته بوديم و متعجب ...
حالم بد شده بود خيلي بد...
ايجا چه خبر بود ...؟!
پس حسش به من چي مي شد ...
romangram.com | @romangram_com