#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_136
مريم رحمتي ...
چشام رو بازكردم ... سردم شد پتو رو كشيدم روي خودم كه صداي ناله بيتا در اومد...
چشاش هنوز بسته بود و كنار من درست مثله يه كودك معصوم خواب بود ...
گويا پتو كشيده شده بود به پوست صورتش و دردش گرفته بود ... چون اخم كم رنگي روي پيشونيش نقش بست و محو شد ...
هنوز هم خوشكل بود ... صورتي گرد و تقريبا تپل... پوستي شفاف ... چش و ابروي كاملا مشكي .. لباي بر آمده و گوشتي كه الان ديگه رنگ صورتيش به سفيدي مي گراييد...
يه تاپ بندي قرمز كه مال خودم بود پوشيده بود كه فوق العاده بهش ميومد و پوست سفيدش بيشتر مي درخشيد ...
موهاي حالت دارش روي بالشت پخش شده بود و گونش كه زير بانداژ بود و از زيرش مي شد فهميد چه بلائي سر اون قسمت اومده ...
اونطوري كه بيتا تعريف مي كرد زماني كه شيشه اسيد رو به طرفش مي گيرن يه پيرزن از جلوي موتور رد ميشه و موتور سوارا كه دو نفر بودن كنترلشون رو از دست مي دن ...
بيشتر اسيد روي زمين مي ريزه ... بيتا اين رو كار خدا مي دونست كه بهش رحم كرده ...
اون دو نفر رو دستگير كردن ولي پيمان مسبب اصلي هنوز فراري بود ...
بيتا اين چند روز از ترسش مي گفت و اينكه اگر دوباره پيمان پيداش شه... و كار تموم نشدش رو به اتمام برسونه...
romangram.com | @romangram_com