#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_135
ما دقيقا در تير رس ديدش بوديم ... گمان كنم اين صحنه حياتي رو ديد ... چون آريا همونطوري چند ثانيه اي خشكش زده بود ...
بابا از ماشين پياده شد و پشت سرش يه دختر هم پياده شد ...
دختر آقاي رحمتي ...؟؟؟؟؟؟!
يه جراح خبره با يه تيپ تمام سفيد ...كه موهاي لختش رو از زير شال ريخته بود رو شونه هاش ...
يه چهره استخوني ... بيني كاملا قلمي ... لباي نازك ولي خوش فرم و چشايي به رنگ قهوه اي روشن كه از دور داد مي زد لنزه !!!
اون و فرشاد هم رشته بودن و تو يه دانشگاه تخصص گرفته بودن ...با يادآروي اين نكته قلبم اومد تو دهنم ...
اون شب زهر مارمون شد ولي با چرب زبوني خانوم مجبور بوديم شاد و سرحال جلوه كنيم ...!
همون شب بابا سر ميز به همه اطلاع داد فردا تولد فرشاد وهمه دعوتن حتي بيتا و مادرش
چنان به روي بيتا لبخند ميزد و دخترم دخترم مي گفت كه آريا دهنش باز مونده بود
آيا يواش توي گوشم گفت
- انگار نه انگار كه اين همون بي آبروهه است حالا شد دخترش ؟! يه جاي كار مي لنگه!
منم به نشانه تاييد سرم رو تكون دادم ...ولي داشتم به حال خودم زار مي زدم كه فردا توي جشن اين خانوم هم حضور داره ...
romangram.com | @romangram_com