#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_137

شرمنده خدا ميشه و خودش رو خلاص مي كنه ...

كه با اين حرفش چند بار استغفار كرد ... مي گفت نه خدا كمكم مي كنه تنهام نميزاره ...

يه كش و قوسي به خودم دادم و ساعت رو ديد زدم ساعت 9 صبح بود ...

ديشب بيتا اعلام كرد كه توي مهموني امروز شركت نمي كنه... تا نيمه هاي شب باهاش حرف زدم و بالاخره قانعش كردم كه بياد ...

هم واسه روحيش خوب بود و هم آريا مي تونست اگر هنوز هم عاشقشه بهش نزدكيتر شه ...
رفتم يه دوش گرفتم ...

همينطوري كه جلوي آينه نشسته بودم و با حوله يك طرف موهام رو خشك مي كردم بيتا بيدار شد ... برگشتم طرفش با ناز و اداي كودك واري گفتم

- سلام آبجي جونم ...

- سلام آني ساعت چنده ؟

- 10 خوابالو ... پاشو ... امروز كار زياد داريم ... راستي بيتا چي بپوشم ...؟؟؟؟؟؟

همونطور كه دراز كشيده بود دستش رو گذاشت زير سرش و خنديد

- آني اين چه عادتيه ... دو تا كمد لباس پره ... چي بپوشي ؟؟؟؟!! ... هيچ كدومشونم واسه مهموناي اونا تكراري نيست ...


romangram.com | @romangram_com