#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_125
مامان به يه بهونه اي پدر رو صبح فرستاده بود باغ آقاي رحمتي دوست صميميش ...
مجرد بود و بيكار ...
هر زمان بابا مي رفت اونجا يه يه هفته اي مي موند ...
اما اينبار با اصرار زيادي رفته بود گويا بو برده بود چه خبره ...
بهر حال بيتا داشت ميومد توي خونه اي كه يه نفر عاشقانه منتظر ورودش بود ...
دو سه روزي بود كه بيتا و مامانش مهمونمون بودن ... هر روز آريا با اصرار واسه معاينه مي بردش ...
عصرا تا نيمه شب توي حياط كنار هم مي نشستن و درد دل ميكردن ... اما با رها و بارها بيتا آب پاكي رو ريخته بود رو دست آريا ...
كه به عنوان يه داداش باهاش حرف مي زنه و هيچ حس ديگه اي نسبت بهش نداره ...
اون سه روز خوش بوديم و بيتا روحيش بالكل تغيير كرده بود و هرزمان آريا تو خونه بود لبخند بيتا روي لباش بود ...
ولي به محض خروج آريا كه فقط واسه خريد مايحتاج خونه بود و 5 دقيقه اي طول نمي كشيد بيتا ياد غماش مي افتاد ...
هه ... اينارو باش... از دور رو پيشونيشون مي شد اسم عاشق رو ديد ... به چش برادر مي بينمت !!!!!!!!!!!!!!! ؟
هر روز فرشاد اس مي فرستاد كه آنلاينه و مي رفتيم مي چتيديم ديگه شده بود عادت ...
romangram.com | @romangram_com