#هر_دو_باختیم__پارت_392
سیامک- مهناز کسیو می خواست که هر وقت ناراحت می شد بهش پناه ببره.. اون پناهگاه من بودم براش.. ولی هیچ کدوم دلمون نمی خواست بعد از هر بار رابطه با هم احساس گناه داشته باشیم. برای همین بعد از اولین بوسمون به هم محرم شدیم.
- پس چرا وقتی عمو محمد رو بچتون حکم حرومزاده زد سکوت کردین؟! چرا این همه مدت نگفتین رابطتون با هم چطوری بود؟!
- چه فرقی می کرد؟! از نظر همه رابطۀ من و مهناز از اساس اشتباه بوده! به هر حال همه اون موقع یه برچسب رو مهناز می زدن اونم این بود که مهناز هر جاییه!
- داداشت چی؟ اونم نمی دونست؟!
- چرا! اون می دونست.. ولی از قصد شلوغش کرد تا مهناز رو از رادین دور کنه! به خاطر اینکه منو می دید که خیلی شبا از درد دوری مهناز مست می کردم! منو می دید که دیوانه وار عاشق مهناز بودم ولی داشتم کمکش می کرد به یکی دیگه برسه. برای همین به محض این که از نقشۀ مربوط به پزشکی قانونی خبر دار شد با رادین تماس گرفت و بهش هشدار داد مهناز یه کلک دیگه سوار کرده تا حواس رادین به این باشه که هر اتفاقی افتاد رو ساده نگیره و بره دنبالش.
از شنیدن این حرفا جا خوردم. پس اون تلفن کار سامان بود! اون بود که به رادین هشدار داد! تو این مدت انقدر مشغول مسائل دیگه شده بودم که به کلی فراموش کرده بودم دنبال این باشم که بفهمم تلفن اون شب کار کی بوده!
سیامک- با اتمام این ماجراها دوباره از مهناز خواستگاری کردم.. این بار بهم جواب مثبت داد! فکر می کردم جواب مثبتش فقط به این دلیله که از خانوادش رونده شده و مجبوره برای خودش یه جای ثابت رو دست و پا کنه ولی وقتی دلیلشو ازش پرسیدم گفت: تو تنها کسی بودی که تو این ماجرا با این که کلی اذیتت کردم بازم پا پس نکشیدی و تا اخر باهام بودی ولی من کور بودم و نمی دیدیم واقعا چه کسی به فکرمه!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خوشحالم که همه چی تموم شد.
- من بیشتر از این خوشحالم که اطرافیان بخشیدنم.
دوباره زوم کرد رو رادین و مهناز. با لحن شوخ گفت: من دیگه کم کم داره حسودیم می شه.. چه هماهنگ می رقصن!
خندیدمو گفتم: پس بهتره قبل از این که هر دومون عصبانی بشیم بریم از هم جداشون کنیم.
اونم خندید.
سیامک- اره موافقم بریم.
romangram.com | @romangram_com