#هر_دو_باختیم__پارت_391


سکوت کرد. دستاشو کرد تو جیباشو سرشو انداخت پایین.

کمی جا به جا شدم و گفتم: حالا من یه سؤال بپرسم؟!

سرشو بالا اورد تکون داد.

- بپرس!

- چرا با وجود این که مهناز رو دوست داشتی بهش کمک می کردی که به رادین برسه؟!

پوزخندی زد. یه پوزخند تلخ.. فکر کنم یاداوری اون خاطرات براش جالب نبود.





سیامک- وقتی عاشق می شی تنها ارزوت می شه خوشحالی معشوقت نه خوشحالی خودت! تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که نذارم مهناز بیشتر از این تو لجن فرو بره! اجازه ندادم با هیچ پسری رابطه داشته باشه... تنها رابطه های نا مشروع مهناز با اون پسر اولیه و رادین بود. در بقیه موارد تحت کنترل من بود.

- پس رابطش با تو...

- اون صیغۀ منه! حتی اون بچه ای هم که مهناز کشتش حلال بود.

از حرفش چشمام گرد شد.


romangram.com | @romangram_com