#هر_دو_باختیم__پارت_388
- اما نداره مهناز! حق با رادینه اگه نیای رو افکارشون مهر تأیید می زنی! تو اینو می خوای؟!
رادین- تازه اگه بیای و افکار مسخرشون رو خط بزنی هم بابای من هم بابای تو از نیش زبون بعدی فامیل در امان می مونن.
مهناز نگاهی به سیامک انداخت.
سیامک- منم با نظرشون موافقم.. منم که از اول همین حرفا رو بهت زده بودم! باز خوبه مجبورت کردم لباسای مهمونیت رو تنت کنی!
قبل از این که مهناز بهونۀ دیگه ای بیاره دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم. رادین هم دستشو گذاشت پشت سیامک و به داخل هدایتش کرد. منتظر موندیم مهناز مانتوش رو در بیاره. مدل لباسش رومی بود. یه شال حریر بلند هم انداخته بود رو دوشش و قسمت های لخت بدنش رو پیچونده بود. هر چهار نفر با هم وارد جمعیت شدیم. تقریبا چشم فامیل رادین داشت از کاسه می زد بیرون که من و مهناز رو دست تو دست می دیدند!
بابا محمود و عمو محمد از دیدن این صحنه لبخند رضایت روی لبشون نشست. مطمئنا تو دلشون داشتن به تک تک فامیلاشون پوزخند می زدن. رادین منو کشید کنار و زیر گوش مهناز گفت: دیدی با اومدنت دهن همشون رو بستی!
عمو محمد که هم با مهناز بهتر شده بود هم یا سیامک اون رو به عنوان نامزد مهناز به اقوام معرفی کرد. هم رقص رادین یا من بودم یا رکسانا. داشتم با ترانه می رقصیدم که رادین منو کشید کنار و زیر گوشم گفت: اگه به مهناز پیشنهاد رقص بدم ناراحت می شی؟!
لبخندم جمع شد.. یعنی رادین من با مهناز برقصه؟!
تا قیافۀ منو دید گفت: نه نه اصلا ولش کن.. نباید اینو می گفتم. بیا بریم.
دستمو گرفت که بریم وسط ولی من ممانعت کردم. نگاهی بهش انداختم. داشتم با خودم فکر می کردم چرا خواست که با مهناز برقصه؟!
نگاهی هم به مهناز انداختم.
دستشو انداخته بود گردن سیامک و داشت باهاش می رقصید. با عشق به سیامک نگاه می کرد.
رادین- گفتم که ولش کن بیا بریم.
romangram.com | @romangram_com