#هر_دو_باختیم__پارت_387
به سیامک اشاره کرد. سیامک سرشو تکون داد و رفت از تو ماشین یه سبد گل زیبا اورد. یه جعبه بین گلها گذاشته شده بود. سیامک سبد رو داد دست رادین.
رادین- یعنی نمیخواین بیاین تو؟!
سیامک- نه دیگه.. فقط چون دعوتمون کرده بودین محض احترام اومدیم!
- اما این طوری که نمی شه!
مهناز- چرا عزیزم.. می شه.. این طوری بهتر هم هست.
رادین- چرا بهتر؟!
مهناز- قطعا نه خانوادۀ ترنم نه عمو اینا از دیدم من خوشحال نمی شن!
- ما مهمونا رو بدون هماهنگی دعوت نکردیم! مطمئن باش راضی هستن که بدون هیچ حرفی اجازه دادن دعوتتون کنیم.
رادین- در ضمن اگه نیاین تو دهن فامیل رو کی می خواد بده؟! نمی گن مهناز چرا نیومده؟!
مهناز لبخند تلخی زد و گفت: با اون قشقرقی که من درست کردم همه حدس می زنن چرا نیومدم.
رادین- بس کن مهناز.. بیا بریم تو تا به همشون ثابت بشه این ماجراها هم برای ما هم برای تو تموم شده!
مهناز- اما..
romangram.com | @romangram_com