#هر_دو_باختیم__پارت_379
- الان بابات هنوز از سر ماجراهایی که مهناز برامون درست کرده کلافه و عصبانیه!
- اولا که این موضوع به ما ربطی نداره که بخوایم خودمون رو درگیرش بکینم ولی اگرم ربط پیدا کنه این خبر می تونه همه رو اروم کنه!
سکوت کردم. داشتم به این فکر می کردم که چه جوابی بهش بدم!
" یعنی برای رفتن زیر یه سقف زود نیست؟!
" نکنه عجله کنیم و زندگیمون رو خراب کنیم؟!
" اما اخه چه فرقی می کنه! این فکرا مال زمانیه که رادین هنوز به من صیغه بود. وقتی من و اون با هم عقد رسمی شدیم دیگه این حرفا معنی نداره!
" ولی من هنوز مهمترین چیزی که یه دختر داره رو از دست ندادم!
" ای بابا.. این چه افکار مزخرفیه؟!
" رادین که منو دوست داره منم اونو دوست دارم.. دیگه چه فرقی می کنه! دیر یا زود مال اون می شم.
سرمو انداختم پایین و انگشتام رو به بازی گرفتم.
- خب.. من نمی تونم تو این قضیه کمکی بهت بکنم.. من روم نمی شه اینو از خانواده هامون بخوام.
زیر چشمی نگاش می کردم. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. دستشو گذاشت پشت کمرم و منو به طرف خودش کشید.
romangram.com | @romangram_com