#هر_دو_باختیم__پارت_374
عمو با عصبانیت گفت: اینا رو الان یادت افتاده بگی؟! چند ماه که پیش که دخترت هی ایتالیا ایتالیا می کرد و من مخالف بودم گفتی بذار بره.. جوونه.. بذار جوونیش رو بکنه.. احتیاج به تنوع داره.. احتیاج به مسافرت داره.. گفتی ازادش بذارم. دیدی خانم.. دیدی نتیجه ازادی که تو خواستی بهش بدم چی شد؟!
زن عمو گریش افتاد.
زن عمو- حق با شماست اقا! ولی لااقل الان بذار زیر گوشمون باشه.. اگه بفرستیمش اونجا و بشه یه ادم لاابالی چی؟! تو رو به خدااز این بدتر بشه.. از این تصمیم منصرف شو. دیروز محمود خان اومدن امروزم که بچه ها اومدن و دارن می گن راضی هستن که مهناز بمونه.. شما هم یه بزرگواری کن و قبول کن بمونه!
صدای بغض گرفته مهناز توجه همه رو به خودش جلب کرد.
مهناز- اره بابا.. شما حق دارین نخواین منو ببینین.. هر کاری بگین می کنم.. فقط قبل از این که برم بهم بگین منو بخشیدین!
عمو محمد- ببخشمت؟! عمرا! تو دیگه دختر من نیستی! به خاطر تو.. تو روی داداش بزرگ تر از خودم ایستادم به خیال این که دختر من پاکه.. دختر من کاری نکرده که ازش شرمنده باشم. غافل از این که قرار بوده بابابزرگ بشم و قسمت نشده!
نگران گفتم: عمو جون اروم باشین تو رو خدا!
رادین- عمو شما فکر می کنی با دور کردن مهناز به راحتی می تونی همه چیو فراموش کنی؟! نه به خدا.. نمی شه! فراموش که نمی کنی هیچ ممکنه اوضاع بدترم بشه برات.
- اجازه بدین بمونه و ثابت کنه می تونه خوب باشه! اجازه بدین تلاششو بکنه تا ذهینت شما رو تغییر بده!
عمو محمد- الان دیگه! الان که گند زده به آبروم.
- عمو جون.. ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس.. جلوی ضرر رو از هر جا بگیرین منفعته.
عمو محمد- و البته اینم باید بگی آب رفته به جوب باز نمی گرده!
romangram.com | @romangram_com