#هر_دو_باختیم__پارت_373


رادین پرید وسط حرفش و گفت: می دونم عمو.. می دونم به خاطر ما این تصمیممو گرفتین.. من و ترنم هم اومدیم بگیم با موندن اون مشکلی نداریم. اجازه بدین بمونه و با سیامک تشکیل زندگی بده.

عمو محمد- نه رادین جان.. همش هم به خاطر شما نیست. مهناز باید به خاطر کارایی که کرده کجازات بشه.

رادین- خب پس اگه این طوره منم باید مجازات بشم.

عمو محمد- چرا تو؟! مگه تو بهش گفتی بره اون کارا رو بکنه؟!

رادین- نه من نگفتم ولی رفتار بد من باعث این اتفاقا شد! غیر از اینه؟! در واقع ههمون مقصر هستیم! نیستیم؟!

عمو محمد- ببین رادین جان مهناز باید از این جا بره.. تصمیم من در مورد مهناز فقط و فقط به خاطر شما نیست.. من خودمم دلم نمی خواد دیگه ریختشو ببینم.

کمی خودمو روی مبل جلو کشیدم و گفتم: خب برای این که نبینینش لازم نیست حتما بفرستینش خارج از کشور. همین که با سیامک ازدواج کنه کافیه.

رادین- راست می گه عمو جون. مهناز وقتی با سیامک ازدواج کنه می ره سر خونه و زندگی خودش.

عمو محمد با صدای نسبتا بلندی گفت: نه.. لیاقت اون دختر همون جاست.. اون دیگه حق نداره بین خانواده ما باشه!

رادین- عمو خواهش می کنم... یکم دیگه فکر کنین! اگه مهناز اینجا بمونه می تونه خودشو جمع و جور کنه ولی اگه بره اون ور معلوم نیست به خاطر فشارای عصبی دست به چه کارایی بزنه! شما که نمی خواین وضعش از اینی که هست بدتر بشه!

زن عمو که تا اون موقع ساکت بود با بغض گفت: راست می گن بچه ها! بذار مهناز ایران بمونه. قول می دم بعد از ازداواجش با این پسره نذارم پاشو تو این خونه بذاره. فقط بذار بمونه.. من خواهر خودمو می شناسم اگه بفرستیمش ایتالیا معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد. اون حتی دخترای خودشم نمی تونه جمع و جور کنه.. حالا چطور می خواد از دختر من مراقبت کنه؟!




romangram.com | @romangram_com