#هر_دو_باختیم__پارت_372
- بهتره بری تو اتاقت مهناز. اومدیم با بابات حرف بزنیم.. ممکنه با دیدن تو عصبانی بشه!
مهناز- دیگه حرف زدن چه فایده داره؟! بابام روی عمو رو زمین انداخت.. فکر می کنین کاری از دست شما دوتا بر میاد؟!
رادین- حالا تو برو تا ببینیم چی کار می تونیم بکنیم.
مهناز رفت.بعد از چند ثانیه صدا زن عمو رو از پششت سرمون شنیدیم.
زن عمو- اینم از عمو! به سختی حاضر شد بیاد بیرون.. افتخار نمی ده که!
می دونستم فقط چون عمو رو به خنده بندازه داره اینا رو می گه برای همین به دل نگرفتم. من و رادین هر دو از جا بلند دیم و هم زمان سلام کردیم. عمو جواب هر دومون رو داد. از اون موقعی که دیده بودمش کمی شکسته تر شده بود. کاملا می شد تو چشماش پرده ای از شرم رو دید.
رادین کمی از این در و اون در حرف زد تا کمی عمو بیشتر احساس راحتی کنه. بعد از گذشت چند دقیقه از کنار من بلند شد و رفت پایین پای عموش روی زمین نشست.
رادین- عمو جون.. راستش من و ترنم اومده بودیم باهاتون حرف بزنیم.
عمو محمد- در مورد چی رادین جان؟
رادین- در مورد تصمیمی که گرفتین.. منظورم خارج فرستادن مهنازه!
عمو اخماشو کشید در هم و گفت: خیالت راحت باشه رادین جان.. اون همین امشب می ره.
رادین- عمو منظور من این نبود! ما اومدیم ازتون بخوایم از تصمیمتون منصرف بشین!
عمو جا خورد و با لحتی متعج گفت: چی؟ منصرف بشم؟! ولی من..
romangram.com | @romangram_com