#هر_دو_باختیم__پارت_364
نمی دونم چرا ولی من این دخترو با تمام بدی هاش درک می کردم. نمی گم دوستش داشتم یا بخشیدمش ولی الان حرفاشو باور می کردم.. می دونستم صادقانه داره حرفاشو می زنه!
تمام سعیمو کردم با حرفام ارومش کنم و بهش راه درست رو نشون بدم. امیدوارم بتونه زندگی نابود شدش رو دوباره از نو بسازه.
***
ته غذامو پاک کردم.
- دست مامان زهره درد نکنه! خیلی خوشمزه بود. خیلی ازش تشکر کن!
رادین- نوش جان.
در اتاق به صدا در اومد.
- بله؟!
در اتاق باز شد.
الهام- ببخشید موقع ناهار خوردنتون مزاحمتون شدم.
- اشکالی نداره! دیگه تموم شده بود! حالا چی شده؟
- دختر عموی اقای مهندس به همراه یه اقایی اومدن.. می خوان هم شما هم با جناب مهندس صحبت کنن... یعنی با هر دوتون یه جا!
رادین- دختر عموی من؟
romangram.com | @romangram_com