#هر_دو_باختیم__پارت_358

وقتی دیدم بابا کمی طرف من رو گرفته خوشحال شدم و با امید بیشتری حرفمو ادامه دادم.

- بابا یه لحظه به این فکر کنین که مهناز واقعا قصد ازدواج با سیامک رو داشته باشه ولی با به خارج فرستادنش نتونه... اون وقت هم مهناز یه کینه از ما به دل می گیره هم سیامک.. اون وقت ممکن نیست راحتمون بذارن. الان دیگه دست مهناز برای همه رو شده! چیزی نیست که بخواد مارو باهاش تهدید کنه! پس بنابراین نمی تونه برای ما خطری داشته باشه!

بابا محمود- والا چی بگم! اخه محمد داره به خاطر ما اونو می فرسته خارج.. چون می ترسه دوباره کاری دستمون بده و شماها رو اذیت کنه!

می دونستم تأثیری که می خواستم رو تونستم بذارم برای همین کمی از موضع اصرار عقب کشیدم و گفتم: من فقط پیغام مهنازو به شما رسوندم.. به رادینم قول دادم هر تصمیمی شما بگیرید از همون تبعیت کنم.

زیر چشمی نگاهی به رادین کردم. با نگاهش داشت بهم می گفت اره جون خودت... تو هم به همین راحتی کوتاه میای!

زهره جون- ترنم جان یعنی تو با موندن مهناز موافقی؟!

ترجیح دادم اظهار نظر نکنم. فعلا وقت نظر دادن من نبود.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: راستشو بخواین خودمم نمی دونم.

بابا محمود- رادین نظر تو چیه؟!

رادین- نظر من پرسیدن داره؟! یعنی شما نمی دونی نظر من چیه؟! من به ترنمم گفتم دلیلی نداره با شما صحبت کنه.. به هر حال مهناز خربزه خورده باید پا لرزشم بشینه!

بابا محمود- زهره جان نظر شما چیه؟!

زهره جون- چی بگم محمود خان.. خود دانی! اما من می گم بهتره با برادرت صحبت کنی! بعدم قضیه رو پیگیری کنید ببینید جریان خواستگاری و جواب مثبت درسته یا نه!

رادین- مامان جون فرض کن همه چی همون طور که مهناز می گفت باشه! مگه تا همین الان سیامک نبود که بهش کمک کرد تا حال ما رو بگیره؟!

romangram.com | @romangram_com