#هر_دو_باختیم__پارت_343
مهناز- نگرانت شده؟!
تو چشماش نگاه کردم حسادت نبود.. حسرت هم نبود.. ظاهرا دیگه هیچ حس خاصی باقی نمونده بود!
بدون این که بخوام جواب سؤالشو بدم گفتم: ببین مهناز نمی خوام سرزنشت کنم که چرا اون کارا رو کردی چون احتمالا اگه منم جای تو بودم همین کارا رو می کردم ولی اگه الان متوجه اشتباهت شده باشی باید بدونی چی کار کنی که همه رو راضی کنی! منم می تونم برم با محمود خان حرف بزنم.. ولی احتمال این که مخالفت کنه زیاده! برای این که تو خودت باید یه کاری کنی که اطرافیانت بهت اعتماد کنن.
- الان دیگه هیچ کس چشم دیدن منو نداره چطور می گی دیگرانو راضی کنم وقتی هیچ کس به حرفام گوش نمی کنه؟!
- چه انتظاری ازشون داری؟ اونا نمی تونن بهت اعتماد کنن! تو از همه بیشتر به پدرت صدمه زدی! چند بار ازش عذرخواهی کردی.. چند بار به پاش افتادی که حالا انتظار داری به راحتی ببخشنت؟!
- تو فکر می کنی بابام با یه عذرخواهی راضی می شه؟
- معلومه نمی شه!
نگاهی به ساعتم کردم.. دیر شده بود... به اندازه کافی سر ساختمون معطل شده بودم.
- ببین مهناز من الان دیرم شده و نمی تونم درست برات توضیح بدم.. البته حوصله سخنرانی کردن هم ندارم.. من با بابا محمود صحبت می کنم.. گرچه دل خوشی ازت ندارم و نمی تونم به راحتی کارایی رو که کردی رو فراموش کنم ولی بودن یا نبودن تو برای من یه نفر فرقی نمی کنه.. چون دیگه همه حواسشون به منه و اتفاقی برام نمی افته.. و این که دلم نمی خواد دیگه اون دشمنی و کینه و رو ادامه بدم. ولی تو هم باید از همه عذر خواهی کنی.. اول بابات.. بعد عموت.. و حتما از رادین.
- رادین تو اتفاقاتی که برای من افتاد بی تقصیر نبود!!
- نگفتم مقصر کیه که حالا داری اینو می گی!! اینو بدون شاید دیگران به روشون نیارن ولی حتما خودشون رو مقصر می دونن.. ولی فعلا تو این وسط از نظر همه بد بودی.. پس باید عذرخواهی کنی!
حالا هم بهتره بری.. اگه رادین بفهمه تو اینجا بودی همین الان شر روشن می کنه.
romangram.com | @romangram_com