#هر_دو_باختیم__پارت_341


در حالی که سرش پایی بود و به سر انگشتان دستش خیره شده بود گفت: سیامک دوباره از من خواستگاری کرده.. می خوام بهش جواب مثبت بدم.. چون تنها کسی بود که بین این همه کاری که من کردم همیشه همراهم بود و هیچ وقت تنهام نذاشت.. حتی برای این که منو خوشحال کنه حاضر شد بهم کمک کنه به رادین برسم.

اما بابا اصرار داره من برم ایتالیا.. اگه برم نمی تونم با سیامک بمونم. چون سیامک امکان اینو نداره که تو خارج از کشور یه زندگی خوب فراهم کنه. می دونم اگه عمو محمود راضی باشه بابا رو هم می تونم برای موندنم راضی کنم.

- چرا خودت نرفتی پیش بابا محمود؟

نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره سرشو پایین انداخت و گفت: فکر می کنی با اون همه افتضاحی که به بار اوردم دیگه روم می شه تو روش نگاه کنم؟!

" مهناز از کاراش شرمنده بود؟! یعنی باور کنم؟!!

مهناز- تمام کارو و بار سیامک اینجاس.. اونقدر هم پول نداریم که اگه بریم اون ور بتونیم زندگیمون رو جمع کنیم!

- کارو بار؟! مگه سیامک کار می کنه؟

- اوهومم.. اون مهندس کامپیوتره.. سامان هم باشگاه ورزشی داره! تقریبا هر دوشون به خاطر من کاراشون رو کنار گذاشتن.. ولی خدا رو شکر تونستن دوباره شغلاشون رو به دست بیارن.

دهنم باز موند! یه مهندس کامپیوتر تو این ماجرا ها مهنازو همراهی می کرد؟!

- وای خدا.. یعنی یه مهندس کامپیوتر اونقدر پلید بود؟!

مهناز- همچین حرف می زنی انگار پلید بودن ادما به شغلشونه!!

" راست می گه.. اخه خوب و بد بودن چه ربطی به شغل ادما داره!!


romangram.com | @romangram_com