#هر_دو_باختیم__پارت_334

- اوهومم.. خیلی!

خستگی تو صداش موج می زد. احساس کردم صداش بغض داره.. از بغض اون منم بغضم گرفت.

- رادین ای کاش می ذاشتی باهاتون بیام بیمارستان.

- نه عزیزم تو برای چی بیای؟! بابات اینا هم بی خودی نگران می شن!

- حال بابا محمود و مامان زهره خوبه؟!

- مامانو با رکسانا فرستادم خونه. بابا هم کلافس.. هر کاریش می کنم قبول نمی کنه بره خونه!

- می خوای من بیام دنبالش؟

- نه! من اصلا نمی خوام تو بیای بیمارستان! مخصوصا حالا که مهناز اینجاس!

- سیامکم اونجاس؟

- اره.. چطور؟

- رادین با هم درگیر نشین!

- نترس.. سیامکی که الان اینجاس با اون سیامکی که تا حالا دیدی فرق کرده!

- یعنی چی؟

romangram.com | @romangram_com