#هر_دو_باختیم__پارت_333


مهناز- اره درسته.. می خواستم اون کارو بکنم چون واقعا حرصم گرفته بود. چون اگه تو عصبانیم نکرده بودی اون کارو نمی کردم. .واسه همین باید یه جوری تو رو هم گیر می انداختم.. فقط این طوری اروم می شدم.

رادین پوزخند صدا دار و عصبی زد و گفت: بس کن! کارایی که تو کردی به من مربوط نبود! تو خودت خواستی این طوری باشی!

مهناز- می دونی رادین.. همیشه تو قصه ها ادمِ بد کسی شناخته می شه که کارای بد انجام می ده و دیگران رو اذیت میکنه.. اما هیچ کس نمی گه چرا اون یه نفر کارای بد انجام می ده؟ اصلا به خاطر کی دست به کارای بد زده؟!

مثل شماها.. الان هیچ کدوم به این فکر نمی کنین که اون شب انقدر حرفای رادین روم انقدر تأثیر بدی گذاشت که بدون فکر یه غلطی کردم و خودمو انداختم ته چاه همتون می گین مهناز هرزگی کرده! هیچ کدوم اینو نمی گین که کلی خودمو کوچیک کردم تا رادینو داشته باشم.. نمی گین التماسامو بی جواب گذاشتین.. فقط می گین مهناز همه رو اذیت کرد.

رو به باباش کرد.

مهناز- باشه بابا من می رم ایتالیا.. ولی اینو بدونین تنها مقصر این داستان من نبودم.

اینو گفت از کنار پدرش رد و شد با شتاب از خونه زد بیرون. همۀ نگاه ها روی در بستۀ سالن قفل شده بود با صدای آخ گفتن عمو سرمون به طرف اون برگشت.

- الو رادین!

رادین- سلام خانمی! جانم؟!

- سلام... زنگ زدم حال عمو رو بپرسم!

- تعریفی نداره... تو ICU بستریش کردن.

- یعنی انقدر حالش بده؟!


romangram.com | @romangram_com