#هر_دو_باختیم__پارت_331


پسره هم ول کن نبود. از حرفای رادین خیلی اعصابم خورد شده بود تو یه تصمیم ناگهانی در ماشین پسره رو باز کردم و سوار شدم. پسره راه افتاد. تو ماشین یارو مدام حرف می زد ولی من اصلا نمی فهمیدم چی می گه. وقتی ماشین متوقف شد دیدم تو پارکینگ یه خونه ام. با تعجب به پسره نگاه کردم.

لبخند پت و پهنی تحویلم داد و گفت: خب اینم از خونۀ من!

نمی دونستم دارم چی کار می کنم. فقط حرفای رادین میومد جلوی چشمم و رفتاری که باهام داشت. باهاش رفتم تو. مشروب اورد. تو ایتالیا خورده بودم. می دونستم الان ارومم می کنه.. برای همین بدون این که با پسره ذره ای مخالفت کنم خوردم. انقدر خوردم که اصلا نغهمیدم کی بی هوش شدم.

وقتی بیدار شدم لخت و عور کنار پسره بودم. تازه فهمیدم چه بلایی سر خودم اوردم. راهی برای بازگشت نداشتم.. رادین رو مقصر می دونستم. به خاطر رفتار اون بود که این بلا سرم اومده بود.. نمی گم خودم تقصیر نداشتم.. بی فکر عمل کردم ولی رادین باعث شده بود در یک لحظه به جای فکر کردن فقط عمل کنم.. باید اونم مثل من مجازات می شد.. نقششو تو ذهنم کشیدم. جلوی فامیل اون حرفا رو زدم. می دونستم اگه اون طوری رفتار کنم تمام راه ها رو براش می بندم. می دونستم اون طوری رادینم نخواد عمو مجبورش میکنه باهام بمونه.

همتون رادینو می شناختین ولی حرف منو باور کردین.. همه خام گریه های من شدین. تو یه مهمونی با سیامک اشنا شدم. باهاش دوست شدم. کم کم از همه چیزم با خبر شد. منو می خواست. اینو می دونستم ولی اون نمی تونست منو خوشبخت کنه.. انقدر منو می خواست که حاضر شد کمکم کنه. حالا که رادین پسم زده بود من بهش حریص تر شده بودم .. پس باید به هر قیمتی که شده بود اونو به دست میوردم. می دونستم دیگه نمی تونم رادینو عاشق کنم.. حتی امکان اینم نداشتم که با یه رابطه ازش بچه دار بشم و اون طوری مجبورش کنم باهام بمونه.

تا این که خبر خواستگاری رادین به گوشم رسید. ظاهرا دیگه رو عمو محمود هم نمی تونستم حساب کنم. ( رو به بابا محمود ) عمو یادته اومدم دفترت.. تهدیدت کردم که اگه واسه رادین بری خواستگاری تو فامیل ابروتو می برم.. تو خیلی ریلکس و خونسرد گفتی: رادین من انقدر شرف داره که اگه کاری کرده باشه پای کارش بایسته و انکارش نکنه.

عمو دستمو خونده بود. می دونست حرفام حقیقت نیست. فقط می موند تهدید کردن خود ترنم.. شاید اگه اونو تهدید می کردم از ترس خودشو عقب می کشید. ولی بی فایده بود. انقدر جلوم بی تفاوت ایستاده بود که انگار یه بچه داره باهاش حرف می زنه.

عصبانی شدم.. برای انجام نقشه هایی که تو سرم داشتم مصمم تر شدم. تمام مدت ترنم رو زیر نظر داشتم. رادین بدجوری حواسش بهش بود. تا این که یه روز فهمیدم خونه تنهاس. بهترین موقعیت بود.. می تونستم کاری رو که می خوام باهاش بکنم. اگه رادین می دید قبلا کسی از اون سوءاسفاده کرده امکان نداشت اونو قبول کنه. باید مطمئن می شدم که رادین نمیاد خونۀ ترنم و کارمو خراب نمی کنه. به سامان گفتم لاستیکشو پنچر کنه. فقط یه لاستیکشو.. اما اون احمق دوتا از لاستیکاشو پنچر کرد. رادینم شک کرد و خودشو رسوند خونه ترنم. با حسابی که از پیش انجام داده بودیم من و سیامک باید زودتر از این حرفا می رسیدیم خونه ترنم ولی ماشین خراب شد.

سامان اومد بین حرفش و گفت: از قصد دوتا لاستیک پنچر کردم که رادین شک کنه. خراب شدن ماشین هم اتفاقی نبود. من دستکاریش کرده بودم.

مهناز با فریاد و حرص گفت: اما چرا؟!

سامان- برای این که داداشم دوستت داشت.. نمی خواستم دستت به رادین برسه چون این طوری سیامک رو کنار می ذاشتی!

مهناز پوزخند تلخی زد و ادامه داد.


romangram.com | @romangram_com