#هر_دو_باختیم__پارت_330
سامان- تو یک از رابطه هایی که مهناز با سیامک داشت اون حامله شد. سیامک حرفی برای به دنیا اوردن بچه نداشت ولی مهناز خودش نمی خواست. جایی که رفته بود بچه رو سقط کنه بهش اطمینان داده بودن که بعد از سقط دوباره بتونه بچه دار بشه. اما تازه بعد این که بچه سقط شد بهش گفتن این طوری نمی تونه بچه دار بشه.. مگر این که دوا درمون کنه!
عمو محمد گریه نمی کرد ولی چشماش حسابی سرخ شده بود.
با صدای اروم ولی عصبی گفت: تا هفتۀ دیگه کاراتو می کنی تشریف می بری ایتالیا!
مهناز- اما بابا..
با صدای بلند فریاد کشید.
عمو محمد- خفه شو... لیاقت تو همون جاست.. تو لیاقت نداری بین خانواده بمونی. برو همون جایی که خراب شدی و اومدی!
مهناز- باشه.. باشه بابا می رم.. ولی قبلش باید بگم تو خراب شدن من همتون تقصیر داشتین!
عمو محمد- چیه نکنه من بهت گفتم برو هر جایی شو؟! من اصلا نمی دونم تو چطور تونستی این کارا رو بکنی؟! هنوز نمی دونم چی کار کردی.. فقط می دونم مقصری!
مهناز- می خوای بدونی من چی کار کردم بابا؟! الان می گم.
می دونی چرا همه مقصر هستین؟ تو دیدی وقتی من برگشتم ایران تحت جو اونجا تغییر کردم. شده بودم یه مهناز دیگه.. ولی هیچی بهم نگفتی. وقتی با هر لباسی جلوت می گشتم نگفتی دختر برو لباستو عوض کن. دعوام نکردی!
همه می دونستن من به رادین علاقه دارم. می دونستن بهش فکر می کنم. ولی همتون خودتون رو گول می زدین و می گفتین مهناز به چشم برادری به رادین نگاه می کنه. توی ایتالیا دخترا برای به دست اوردن عشقشون عشوه می ریزن.. سعی می کنن توجه طرف مقابلشون رو جلب کنن. منم همین کارو کردم. فقط برای رادین لباسای لختی تنم می کردم. فقط وقتی پیش اون بودم خودمو ارایش می کردم. ولی بی فایده بود.. تازه جدیدا یاد گرفته بود که بهم مدام می گفت خواهری! (با حرص) از این کلمه متنفر بودم.
با خودم گفتم شاید انقدر همه تو گوشمون این طوری خوندن اینو می گه.. شاید احساسش یه چیز دیگس ولی به خاطر اطرافیان رو نمی کنه! برای همین شبی که عمو اینا مسافرت بودن اومدم اینجا. حسابی به خودم رسیده بودم. حتی برای این که جلب توجه نکنم از خونه ارایش نکردم. وقتی رسیدم دم خونه تو ماشین ارایش کردم.. چون دلم نمی خواست غیر از رادین کسی زیبایی هام رو ببینه.
ولی رادین خیلی معمولی برخورد کرد. گذاشتم رو حساب این که رادین خیلی خودداره و نمیخواد حرف دلشو کسی بفهمه واسه همین خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم. اما اون... اون منو پس زد.. حرفایی بهم زد که انگار داره با یه دختر خیابونی حرف می زنه. خیلی حالم بد شد. لباسامو عوض کردم ولی ارایشمو پاک نکردم. حالم مساعد رانندگی نبود. پیاده روی رو ترجیح دادم. تازه از کوچۀ خلوت خارج شده بودم که یه ماشین جلو پام ترمز زد... خانمی افتخار می دی برسونمت؟! نگاهی به پسری که این حرفو زده بود انداختم. به پای رادین نمی رسید.. یعنی هیچ کس به پای رادین نمی رسه.. ولی بد نبود. بی تفاوت از کنارش گذشتم. ولی اون ول کن نبود. دلم می خواست عین داستانا یهو سر و کله رادین پیدا بشه و به خاطر من با اون پسره درگیر بشه.. ولی خبری از رادین نبود.
romangram.com | @romangram_com