#هر_دو_باختیم__پارت_329
عمو محمد با صدای بلند گفت: برای این که برام ابرو نذاشتی! برای اینکه جلو داداشم وایسادم چون فکر می کردم لیاقتشو داری ولی اشتباه می کردم.
مهناز- یعنی چی بابا؟! رادین چی تو گوشتون خونده که منو باور نکردین؟!
عمو محمد- چیزی نخوند.. حقیقت رو نشونم داد!
مهناز- حقیقت چیه که من ازش خبر ندارم؟
رادین- تلاش بیهوده نکن مهناز.. من عمو رو بردم باغ... سیامک و سامان رو دید. سامان به همه چی اعتراف کرد.
چشمای مهناز رنگ وحشت گرفت. اما یه دفعه به حالت عادی برگشت و گفت: به هر حال اون با من رابطه داشته.. چرا نمی خواین قبول کنین؟! اصلا اگه من بچه دار بشم ازش چی؟!
این دیگه نهایت وقاحت بود! خدایا اخه این چه دختری بود که انقدر راحت می تونست جلوی چهارتا بزرگ تر این حرفا رو به زبون بیاره!!
سامان از اون پشت جلو اومد و گفت: این اتفاق نمی افته!
همۀ نگاه ها روی سامان چرخید.
سامان- مهناز نمی تونه بچه دار بشه!
مهناز با حرص گفت: چرت و پرت نگو!
سامان بی توجه به حرف مهناز ادامه داد.
romangram.com | @romangram_com