#هر_دو_باختیم__پارت_328

با حرص گفتم: پیاده شو دیگه.. پس چرا نشستی؟!

پیاده شد.

- دنبال من بیا.

خواستم با سرعت به طرف خونه بدوم که با صداش توقف کردم.

سامان- بلایی که سر من نمیاد! منو زندان نمی ندازین درسته؟!

- اگه کسی قرار باشه زندان بره داداشته نه تو!

- ولی داداشم هم تقصیری نداره.. به خدا اون قدرا که نشون می ده بد نیست.. اون فقط چون مهنازو دوست داره هر کاری که اون بگه می کنه!

- حالا وقت این حرفا نیست بریم تو تا بعد!

وقتی رفتم تو مهناز تازه داشت از پله ها پایین میومد. سامان داخل نیومد.. همون دم در ایستاد. عمو روی مبل نشسته بود. بابا محمود کلافه وسط اتاق راه می رفت. رادینم درست مقابل پله ها ایستاده بود و به مهناز پوزخند می زد. رفتم کنار زهره جون و اروم سلام کردم. اونم به همون ارومی که من سلام کردم جواب سلاممو داد.

وقتی مهناز پایین پله ها رسید عمو از جاش جست زد و با چند قدم بلند خودشو مقابل مهناز رسوند. مهناز با چشمای گشاد داشت به رفتارای عصبی باباش نگاه می کرد. به محض این که عمو جلوی مهناز رسید دستشو بالا برد و با شتاب زیادی به صورت مهناز کوبید.

سیلی شدید عمو سکوت خونه رو به هم زد. رکسانا که درست پشت مهناز بود چند قدمی فاصله گرفت. اشکای مهناز مهمون صورت پر از آرایشش شد. این دفه اشک تمساح نبود... اشک واقعی بود. یه بار دیگه عمو دستشو بالا برد و این بار اون طرف صورتش فرود اومد.

به رادین نگاه کردم. خونسردیش رو اعصابم بود. بابا محمودم فقط با چشمای به خون نشسته داشت مهناز رو نگاه می کرد. ظاهرا هیچ کدوم قصد نداشتن جلوی عمو رو بگیرن.. نمی دونم چرا ولی دلم برای مهناز سوخت!! مسخرس واقعا! دلم به حال کسی می سوزه که داشت شوهرمو ازم می گرفت.. نمی دونم دختر دیگه ای هم مثل من پیدا می شه این طوری دلش به حال کسی بسوزه که کم از هووش نداره!!

مهناز با صدای لرزون گفت: چرا بابا؟!

romangram.com | @romangram_com