#هر_دو_باختیم__پارت_327
عمو محمد- گفتم من حالم خوبه. فقط زودتر بریم!
ظاهرا نمی شد جلوی خواستش مقاومت کرد. عمو رو جلو سوار کردیم. رادین هم سوار شد که یه دفعه عمو در همون حالت که سرشو به صندلی ماشین تکیه داده بود گفت: سامان.. اونم باید با ما بیاد.
سامان با ترس گفت: من برای چی؟!!
عمو محمد- برای این که اگه مهناز خواست چیزی رو انکار کنه تو رو بیارم جلوش.
سامان نگاهی به سیامک انداخت که داشت با چشماش براش خط و نشون می کشید. فکر کنم فهمید اگه بمونه یه کتک مفصل از سیامک نوش جان میکنه برای همین تصمیم گرفت با ما بیاد. در طول راه هیچ کس حرفی نمی زد. به غیر از چند باری که عمو به رادین اصرار کرد تند تر بره.
وقتی وارد قیطریه شدیم رادین گفت: عمو اجازه می دین قبل از این که بریم خونه بریم درمانگاه یه نوار قلب ازتون بگیره و فشارتون رو کنترل کنه؟
عمو محمد- نه نیازی نیست.. برو خونه.
نزدیک خونه که شدیم کلید خونه رو از رادین گرفت. ظاهرا انقدر عجله داشت که حتی نمی تونست منتظر بمونه تا کسی درو براش باز کنه. هنوز ماشین کاملا توقف نکرده بود که عمو درو باز کرد و از ماشین بیرون پرید.
- رادین زود باش برو دنبال عموت.
رادین- پس ماشین چی؟
- من میارمش تو... تو برو دنبال عمو.
ماشین رو جای همیشگیش پارک کردم. پیاده شدم. ولی سامان همچنان نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com