#هر_دو_باختیم__پارت_326

سامان- بله.. دقیقا همین طوره! مهناز خوب می دونست با تهدید کردن ترنم می تونه به رادین دست پیدا کنه. رادین هم از ترس این که اتفاقی برای ترنم بیافته رابطه رو قبول کرد. بعد از اون هم مهناز یه داستان ساخت و به رادین گفت. و بهش گفت باید عین همین داستان رو برای دیگران بگه.

من فکر نمی کردم رادین به همین سادگی تسلیم کارای مهناز بشه وگرنه اصلا نمی ذاشتم دست مهناز به رادین برسه! چون می دونم داداشم چقدر مهنازو دوست داره ولی مهناز فقط و فقط به سیامک به چشم یه وسیله برای رسیدن به هدفهاش نگاه می کنه!!

عمو چند قدم عقب عقب رفت و به ماشین تکیه داد. همون جا سر خورد و روی زمین نشست. عرق بدی روی پیشونیش نشسته بود. هول کردم و به طرفش رفتم.

- رادین ول کن اون عوضی رو بیا این جا!

رادین سریع به طرفمون اومد.

- باید ببریمش بیمارستان!

رادین- اینجا یه درمانگاه درست و حسابی پیدا نمی شه.. بیمارستان از کجا بیارم؟!

عمو محمد- من حالم خوبه.. فقط بریم خونه.. میخوام زودتر مهنازو ببینم.

من و رادین نگاهی به هم انداختیم. می دونستم عمو حال خوبی نداره شاید بهتر بود اول یه جا استراحت کنه و بعد از این که یکمی اروم شد ماشینو راه بندازیم.

- رادین تو ماشین اب داری؟!





رادین- نه.. همیشه وقتی می خوام مسیرای طولانی برم می ذارم ولی امروز کارام هول هولکی شد یادم رفت.

romangram.com | @romangram_com