#هر_دو_باختیم__پارت_325
سامان- من عین تو احمق نیستم.. اگه تا حالا هم تو این بازی موندم فقط به خاطر تو بوده! چون داداشمی.. چون نمی خواستم تو بازی هایی که مهناز همیشه راه می انداخت بلایی سرت بیاد!
باز شدن در ماشین باعث شد همه به سمت ماشین نگاه کنیم. عمو محمد بود که از ماشین پیاده شد. اصلا حال خوشی نداشت! دلم به حالش سوخت. احساس می کردم به سختی روی پاش بنده!
عمو محمد- تو چی گفتی؟ گواهی پزشکی قانونی تقلبیه؟!
سیامک زودتر از سامان زبون باز کرد و گفت: نه این احمق یه چیزی گفت.. دختر شما معاینه شد و جواب همونی بود که به شما تحویل داده شد!
سامان- بسه دیگه سیامک.. تا کی می خوای برای مهناز مثل یه سگ دم تکون بدی؟!
سیامک خواست به طرف سامان حجوم ببره که رادین سریع هر دو دستشو از پشت گرفت.
عمو محمد با بی قراری گفت: به من بگین حقیقت چیه؟!
سامان- حقیقت اینه که ما به یکی از افرادی که می تونست به اتاق پزشکا وارد بشه و از مهرشون استفاده کنه باج دادیم.. یه حکم نوشت و مهر اون دکتر رو زیرش زد!
عمو محمد- یعنی.. یعنی مهناز..
سامان- بله اقای تابش.. قبلا رابطه داشته.. با داداش خودم بوده!
عمو محمد رنگ عین گچ سفید شد.
عمو محمد- تموم این اتفاقایی هم که بین اون و رادین افتاده از روی اجبار اون بوده؟!
romangram.com | @romangram_com